وقت نماز چشمم به آسمون بود که نیلی می شد
یهو تو دلم ذوق کردم
انگار یکی از ابرها برام برق زد ، نمازم که تموم شد رفتم کنار پنجره
نیلی میرفت به ارغوانی و نارنجی به شب
تمام وجودم شوق بود
ناخودآگاه سجده کردم و
زمین رو بوسیدم
یادم افتاد که چقدر کوچیکم و تو بزرگ
بغض کردم ، گریه کردم
اما ، به شوق
که ، تو رو دارم