دختر مدرسهای که بودم میرفتم ، دبیرستانمرجان خیابونکاخ؛
نه جانتو ، مال صدسال پیش نیست
من جزو عقب مونده هایی بودم که بقول فرنگیها ( بوی ـ فرند ) نداشتم
و اونجا مد بود همه با ماشینهای آخرین مدل بریفرندها بیان و برن
اما منه عقب مونده مثل همیشه، تحت الحفظ مثل بچه آدم با سرویس میاومدم و با همون برمیگشتم
البته بچه درس خونی هم نبودم
نمیدونم چطوری ولی بخیر گذشت
نه اینکه فکر کنید بچه مثبت بازی و اینها .
نه از خنگی توباغ نبودم .
ولی آقا حالی میکردیم توی این باغ دبیرستان مرجان .
همه بچه درباری های آخرین مدل و من مثل گاگولها که هیچ ربطی به اونها نداشتم.
فکر که میکنم، زیباترین سالهای زندگی من در پی هراس خانم والده بیهوده رفت و من حتی یکبار هم موفق به تست این بویفرندهای آلامد نشدم
و از فرط حماقت اولین آرسنلوپنی که سر راهم سبز شد،
قاپم رو دزدید و برد
الان با گذشت اینهمه سال من ماندم و ابهام تجربههای آنچنانی،
اینچنینی، دخترای دبیرستان مرجان