۱۳۸۵ شهریور ۲۲, چهارشنبه

میلاد

سلامی بی مزه
ذهن تاثیر مستقیم بر جسم دارد و مدتی است ذهنم چنان درگیر شده که غلط نکنم دیگه باید غزل خدا حافظی رو بخونم . این همه غزل سروده شده اما ما جماعت فقط این یک غزل را از همه بهتر بلدیم
همه این روضه ها مال این بود که بگم مریضم و حال و نای نوشتن ندارم
بچگی ها کی می شنیدم کسی سنکب کرده فکر می کردم طرف سکته کرده و مرده . دو هفته پیش تجربه اش که کردم فهمیدم اسپاسم ریوی . یعنی نفس میره و تو بیهوش میشی . اما من که هر شب و هر روز با این رفیق شفیق عزرائیل نرد بازی می کنم , نمی دونم چرا یکبار نمیبره و خلاصم کنه
زندگی که تو انگیزه ای برای بیدار خوابی درش نداشته باشی نباشه بهتره
بابک از تولد گفتی . دل خوش سیری چند؟
بله با کمال تاسف و شرمندگی فردا تولدمه . اما این که ذوق نداره یادم نیست آخرین بار این ورود میمون به عالم امکان را جشن گرفته باشم
اما حالا از یک هفته قبل مریض میشم
هر چه به پشت نگاه می کنم می بینم یک برگ دیگه از این حساب جاری رفت و من غلطی نکردم!ا
ای روزگار عمر رفت و امیدوارم خدا نخواد که فسیل من رو همچنان سیار نگه داره
تبریک نمی خوام چون هیچ روز فرخنده ای نیست . سنم رفت بالا خودم موندم این زیر میر ها
رفقای قدیمی هم سرتون رو نندازین پایین بیاین اینجا که امسال دیگه حسابی سگم آقا من یه مقاله باید بدم یه جای اسلامی و مثل خر تو گل گیر کردم 

دعای عاجل فراموش نشه تا زودتر از این گل در بیام نه حسش هست و نه من اینکاره
خدا نبخشه اون هایی رو که با من چنین کردند . آمین
این عکس تولد چهارسالگی.
فکر می کردم فردا قراره چی بشه . خواب و خیال های کودکانه به سبک فیلم های هندی


کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...