۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۲, سه‌شنبه

صبح همگی خیر بارون




صبح بخیر
وقتی می‌گم هیچ کارم مثل آدمیزاد نیست مال اینه
دو روز مونده به پایان ماجرا، رفقای ما افتادن یاد پوستر
خدا شانس و عقل و پول و عشق و همه رو با هم بده به آدم
خدام چون این رو و بی‌ظرفیتی بنی بشر را می‌شناخت از اول کنار و دور از دسترس ماند
وگرنه من بی ترمز و وقفه می‌گفتم و می‌رفتم
خلاصه که بالاخره تموم شد
اینه‌ها من یا ول می‌گردم
یا می‌افتم تو چرخ گوشت
همه اون انرژی دیروز رفت تو پوستر گلی خانوم و دارم از خواب می‌میرم
اما برم سر اصل قضیه این‌که
دیگه حالا می‌دونی یک زهرایی هست که اول صبح منتظرته
یا می‌آی می‌بینی یه بانویی هست که اون‌سر دنیا سکونت داره و اومده کلی برات حوالة لاو کشیده
مرسی بانو جان
روز همگی پر خیر و برکت
سرشار از سعادت
روز بهروزی
و پیروزی

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...