۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۴, پنجشنبه

صبح جمعه بی یوزارسیف


سلام صبح جمعه بی یوزارسیف همه بخیر
جمعه شب‌ها دل‌ دختران حوا به دیدن جمال بی‌مثال این جناب یوزارسیف خو
ش بود و دربار مسخرة مصر و فرعون مضحک قلمی
که حزن غربت جمعه را می‌گرفت و مجالی بود تا از ته دل بخندی و زار بزنی باهم
بخندی از کارگردانی و س
ناریوی مسخره
و زار بزنی برای چیزی که این‌همه آدم منتظر دیدنش هستند
باز برمی‌گردیم به عصر قیصر و خانم فروزان زیر چادر و ابتذال سینمای پارسی

خب بسه برای یک صبح بخیر جمعه این‌همه واژة منفی لازم نبود
از صبح در نمی‌دونم چند سالگی چشم باز کردم
با صدای استاد بنان که چه زیبا می‌خواند: آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟



حالا بماند که نمی‌دونم کدوم همسایه بی‌فکر هشت صبح جمعه خواسته همه را مستفیض کنه
اما از هر صدای دیگری برای بیدار شدن بهتر و بدتر بود
اول ذوق می‌کنی، آمد
بعد می‌فهمی که، در واقع نه خانی آمده و نه خانی رفته و تو دوباره پکر می‌شی
ولی خب با رفتن به بالکنی و ا
حوال‌پرسی گل‌ها روحم تازه شد

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا؟





گاهی با خودم فکر می‌کنم که اگر واقعا بیاد من دیگه هر صبح به چه امیدی چشم باز کنم؟
شاید برای من بهتر همان باشه
که به این امید تا آخر راه را طی کنم
صبح جمعه همه خدایی و پر از عطر مهر خانواده
پر از برکت و شعف
و پر از عشق

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...