۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه

رخت دلتنگی تو


سال‌ها مي‌روند و هنوز همان‌جا ايستادم كه در چهارده سالگی ایستاده بودم،
با پيرهن نيلي كه بادكنكهاي رنگي بر خود داشت. و گيسو ان بلند و مجعد همیشه به باد سپرده‌ام ساعت‌ها در خيال ول مي گشت و دنيا معنايي داشت به وسعت آرزوها از عروسك مو قرمزم گرفته تا عكسهاي گوگوش كه به ديوار اتاق بود .

باور کن من هنوز همان پيراهن آبي را دوست دارم و اگر بود دوباره به تن مي كردم. رخت بي آلايشی و سادگي، كودكي.

گاهي دلم براي قدري محبت و تكه اي نان گرم مهرباني تنگ مي‌شه !!
گاهي براي اندك مراسمي عاشقانه!
گاه فقط برای با عاشق، به ماه نگاه كردن.
و یا حتا گاه فقط نگاه منتظر مادر از پشت شیشه که غیبتم را ورق می‌زد
گاهي با شعف عشق، طعم توت فرنگي دگرگون مي‌شد و يا ديدن هر روزه ي آفتاب
چنان سبد خالي دست هام پر از نياز می‌شد كه براي چيدن لبخند از بوته‌های ياس رازقي توانی بر حركتش نبود.
باید اندكي گرمي اميد را لمس كنم و هيجان انتظاري عاشقانه
كه می‌تونه تو رو به امید عشق سال‌ها زنده نگه‌داره
همین.
به همین سادگی، بازي عشق يعني زندگي .
شبي که تو را از ميون روياهایم می‌چيدم
رنگ اطلس داشت و طعم شاه توت
خنك بود.
معطر و امن و ساده
بلبل جنگلي نيمه شبانه مي خواند و نور در سينه درياچه چراغاني بود !
چه رويايي بود ؟!!
آرزوها همه ممكن !
رخت ها يك دست و تميز
بوي نان سيب از دودكش، حوا مي آمد
و من در انتظار آدم، که تو را يافتم
تویی که نور بودي نور!
زمين مرطوب بود و نمور
زير پايم تپيدن گرفت و حيات در من جاري شد
در پس لحظه اي ابهام شكفتم و زيبا شدم !!
بالغ شدم و اناري ترك خورد بر سپيدي شب بوها افتاد
دستان تو لرزيد و من زن شدم .
چه روياي شيريني كه آنرا تكراري نبود و من همچنان منتظر آمدن توام
وقتی يادت را با خود به دشت بيداري آوردم .
طمع كردم، براي دزديدن آفتاب !!
حال فقط اميدِ مي چينم و ميان سجاده اعتبار عشق مي گذارم
و تسبيح النياز به دست و جوشن الامان را به درگه حضرت عشقت شاید که بیایی
چادر سفيد با گلهاي صورتي دوختم
به نيت عشاق
و به سقاخانه فراق سپردم كه شمع هاي دلتنگي درش مي‌سوخت
و عودهاي نياز با مشتي راز و نياز به معبد نشاندم
اشك‌هايم مي بارند، آرام آرام .
دو ركعت نماز عشق نذر كعبه حاجات
برای اولين صبح رجعت دوباره‌ات
كبوترهاي دربند روحم را به پرواز وعده كردم .
سوگند خوردم لبخند را به كودكي بخشم به جا مانده از بلا .
شايد به دخت بم يا دخت رودبار
تو نيز هم براي خاطر خدا بيا

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...