۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۲, شنبه

یکپارچگی




وقتایی که چلک هستم و فکر می‌کنم دیگه الان آخر تنهایی‌ست و من خط آخر بودا رسیدم

همیشه در دورترین نقطه‌ حتا می‌شد نور چراغی
کلبه‌ای
سقفی یه چیزی دید و با اون ارتباط پیدا کرد
اون به تو می‌گه: نگران نباش. تو تنها نیستی. یکی اون‌جاست که حتما اونم فهمیده که تو این‌جایی
آسمان آبی
و من دوباره بودا وار در طبیعت نفس می‌کشیدم و راه می‌رفتم و فکر می‌کردم من یک آدم توپ و تنهام
در واقع اجازه باور تنهایی تو رو به سمتی می‌کشونه که حس کنی هستی، ولی تنها
مجبوری با خودت رودر رو بایستی و جرئت کنی باور داشته باشی هر چی هست همینی
اینی
یه‌خورده که ادامه پیدا کنه موارد مشکوکی می‌بینی که مورد دار می‌شی
و اگه بیشتر کش اومد تو با خودت و وجدان و سهم زندگی زمینی و آسمونی و خلاصه هر چی که می‌دونی مواجه می‌شی
درست همون موقع است که ابرو بادو مه و خورشید و فلک دست به دست هم می‌دن تا تو دوباره ساک ببندی و راهی تهران بشی
کاری که به شکل دیگری این مدت می‌کردم
سرگرم نت‌لاگ بازی و فارغ ازخود
غرق به به و چهچه بی‌مالیات و دوباره داشت غده‌های منم متورم می‌شد
و حالا
چه حس آزادی خوبی در بی‌کرانگی، کران تا کران سیب تلخ
و دوباره برگشتن به جای من
من عاشق این‌طور پر صدا آمدن و این‌طوربی‌صدا رفتنم
آی حالی می‌ده
خودمم می‌فهمم آویزون چیزی نشدم. عادت دوباره نساختم
چرخی در شهربازی زدم و برگشتم
زندگی یعنی همین

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...