۱۳۸۶ شهریور ۲۵, یکشنبه

من تو هیچ



سرشار از حس مرگ بیدار شدم. گویی مرگ همین نزدیکی به انتظارم نشسته
سکوت محض و جز آوای باد که کوه و خانه را دور می‌زند صدای دیگری نیست. حتی صدای پرنده‌ها. تا صبح هزار بار از خواب پریدم. حسی تلخ و سرد وجودم را گرفته. مرگ موزیانه در حیات می‌رقصد و من می‌گریم
شاید پوست می‌اندازم
شاید هر کوفت و درد دیگری. ولی این زندگی تنها تجربه‌ای در سلول انفرادی شده که به جنون می‌کشاندم. نه پای بازگشت و نه قرار ماندن. خدایا از این دام رها کن مرا
خدایا دستم را بگیر و از این وحشت تنهایی نجاتم بده

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...