۱۳۸۶ شهریور ۱۱, یکشنبه

اندر حکایات این سفر


خطوط اینترنتی نوشهر بیل به کمرش خورده و دیروز اصلا نشد وارد بلاگر بشم

سلام
سلامی با عطر جنگل‌
با یاد دوست
جای هر چی آدم باحال خالی. از بعد از ظهر تا وقت نماز مغرب، دور از جون خر مثل الاغ کار کردم. اگر این دیوونه بازی‌ها رو در زندگیم نداشتم، شاید جهان برام جایی تنگ بود. پس تو هم جدی نگیر
تمام مدت در خاک چنگ می‌زدم و علف‌های هرز را می‌کندم. یه بده بستون انرژی.
علف‌های بی‌ارزش و هرز باید .خوراک گیاهان برتر بشن. گل‌های پژمرده و پلاسیده از شاخه جدا می‌شن تا جا برای نسل سالم و جوان باز کنه
شاخه‌های بریده شده توت برای نگهداری زیر شاخه‌های ختمی ژاپنی ستون می‌زنندهستی همین‌طور به حیاتش ادامه می‌ده و امکاناتش را برای نسل برتر بکار می‌بره
فکر برتر. هرچه که در جهت رشد کائنات در حرکت باشه
اگر بدونی چه حالی هستم. در پوست نمی‌گنجم. دلم می‌خواست پرواز می‌کردم و بالای دریا خودم را به آسمان می‌سپردم و می‌رفتم
این بالاها چرخ می‌زدم و جنگل را فرورفته در مهتاب می‌دیدم

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...