۱۳۸۶ شهریور ۲۵, یکشنبه

usage



زندگی دائم عوض می‌شود و ما هم دائم عادت می‌کنیم. در واقع ما به عادت کردن عادت می‌کنیم
انگار سکونت در جنگل و این تنهایی مرا به جنون می‌کشد وعادت می‌کنم
از بهشت به زمین افتادیم، باز عادت کردیم
نیمه برتر وجود را گم کردیم، از یادش بردیم
برای ورود به جهان گریستیم، برای ترک این جهان هم زار می‌زنیم
مکان زندگی عوض می‌شه، باز ما عادت می‌کنیم
عشق ترک مان می‌کند، بازعادت می‌کنیم
میره و هرگز برنمی‌گرده، باز عادت می‌کنیم
بعدی پیدا نمی‌شه، ما به تنهایی عادت می‌کنیم
عشق چنان می‌ره که اصلا گم می‌شه
و ما چنان به بی عشقی عادت می‌کنیم که گویی هرگز بلدش نبودیم
بچه‌ها می‌آیند، ما عادت می‌کنیم
بچه‌ها می‌روند، باز عادت می‌کنیم
شاید ما موجودات تک بعدی هستیم که از خود نیازی عمیق و وابسته به جان‌مان نداریم و الکی دور خود چرخ می‌زنیم
کاش بلد بودیم به خوشبختی و عاشق بودن هم عادت کنیم. به انتظار یک چشم نشستن، حتی اگر شد همه عمر
به این حس انتظار نمی‌خوام عادت کنم. از اینجا به کدام سو پناه ببرم؟


کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...