۱۳۸۶ شهریور ۲۴, شنبه

قوقولی قوقو


خدا جون قربونت برم من در بست
فکر کن
آقا خروسه داره می‌خونه! بلبل جنگلی و پرنده‌های دیگه که افتخار آشنایی باهاشون را نداشتم هم می‌خونن و من اینجام
آزاده ، بانو جان. چقدر از این گفتیم که آدم بره یه‌جا که صبحش با صدای خروس آغاز بشه
من در همان نقطه استجابتم و این مدت هنوز راز را نشندیده بودم
خروس می‌خواند و من
در می‌یابم که آرزوهایم را زندگی می‌کنم
شاید باید در طرح آرزوها هم تجدید نظر کرد؟

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...