۱۳۸۶ شهریور ۹, جمعه

کوکبی


اومدم فقط بگم: آزاده
وقت نماز مغرب حسابی یادت بودم. انگار همه جنگل تو بودی و تو خود جنگل شده بودی
خدایا ما چرا روزهای بد ایام خوب پیش رو را باور نداریم؟
چنان مودمون به قهقرا می‌ره که یک بلدوزر می‌خواد تا از اون تو درت بیاره
اما با یک جابجایی
یا حتی یک جمله کوتاه عاشقانه، همه چیز عوض می‌شه. از جمله تمام باورهای ما. دنیای اطراف و تعاریف زشت، زیبا. زندگی و
مرگ
سبز چرک‌مردة لجنی، تبدیل به سبز روشن فسفری و نور ماه، حقیقتا سیم‌گون است
و من می‌تونم بگم: تک تک شماها رو دوست دارم، چون کنارتون زندگی می‌کنم. دردها و شادی‌هام رو برای شما می‌گم
و پی‌گیر ماجراهاتون هستم
این یعنی زندگی

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...