۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه

تسهیم



مادر بزرگ پدری،  بچه‌ها به واسطه‌ی فروشگاه ارتش، و بن ها و سفرهای مکه و کربلا و ...
یک انبار پارچه‌ی نبریده داشت
از جوانی جمع کرده بود، برای روز مبادا
سالی یک‌بار هم در ها را باز می‌کرد و مثلا به پارچه‌ها هوا می‌داد
اما از پارچه‌ها به کسی نمی‌داد
یه سری رو می‌گفت، برای نوه‌هاست
یک سری ، برای جهیزیه دخترها و ..... دست آخر  به نوبه‌ی عروسی ، هیچ یک هم نداد
رفت و دوباره از بازار پارچه‌ی نو خرید و باز می‌گفت
انبار مال بچه هاست
زد و قرار شد از خانه‌ی قدیمی به خانه‌ی تازه ای نقل مکان کنند 
وقتی چمدان‌ها و بقچه‌ها باز شد
فقط یک ظاهر بیرونی از پارچه ها مونده بود
همه‌اش پوسیده و پر پر شده بود
یکی دو روزی اشک ریخت و در آخر پارچه‌ها به ذباله دانی نکرده‌ها
ندیده‌ها، نداده‌ها ، نبخشیده‌ها، مانده در راه‌ها پیوست
مثل دوستت دارم ها


خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...