۱۳۹۴ فروردین ۱۴, جمعه

کل دردسر




ترجیح می‌ده بره بیرون و پشت پنجره بنشینه
تا داخل خونه کنار در اتاق‌م
فقط می‌خواد هر جا هستم، ببینتم و دنیاش امن باشه
من این‌جا نشستم روی زمین و پشت میز و دارم می‌نویسم که متوجه
حرکات سرش می‌شم. 
هر از چندی بر می‌گرده و نگاهم می‌کنه
فکر کردم:
یعنی از این‌که این‌جا تنهاست ، هم‌بازی نداره، عقیم‌ش کردم باز شاده؟
فکر کنم باشه
چون تا وقتی ندونه هم‌بازی چیه و همه‌ی دنیاش من باشم
چیزی کم نباید داشته باشه
نیازهاش تعریف و برنامه‌ی خودش رو داره
همه تا شاه داداش عاشق‌شند و کسی نه دست روش بلند می‌کنه و .... باقی ماجرای شهروند محترم
کافیه تا  از زندگی با من راضی باشه؟
خب وقتی پدر بیامرز جد بزرگ ما آدم نتونست خودش رو در بهشت نگه داره 
کاری نکنه بیرون‌ش کنند و ... اینا
یک سگ چه‌طور؟
ولی خب مگه من مسئول احساسات‌ش هم هست؟
فقط بناست امانت دار خوبی باشم
ای خدا این وجدان ما خودش شده کل دردسر


کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...