ترجیح میده بره بیرون و پشت پنجره بنشینه
تا داخل خونه کنار در اتاقم
فقط میخواد هر جا هستم، ببینتم و دنیاش امن باشه
من اینجا نشستم روی زمین و پشت میز و دارم مینویسم که متوجه
حرکات سرش میشم.
هر از چندی بر میگرده و نگاهم میکنه
فکر کردم:
یعنی از اینکه اینجا تنهاست ، همبازی نداره، عقیمش کردم باز شاده؟
فکر کنم باشه
چون تا وقتی ندونه همبازی چیه و همهی دنیاش من باشم
چیزی کم نباید داشته باشه
نیازهاش تعریف و برنامهی خودش رو داره
همه تا شاه داداش عاشقشند و کسی نه دست روش بلند میکنه و .... باقی ماجرای شهروند محترم
کافیه تا از زندگی با من راضی باشه؟
کاری نکنه بیرونش کنند و ... اینا
یک سگ چهطور؟
ولی خب مگه من مسئول احساساتش هم هست؟
فقط بناست امانت دار خوبی باشم
ای خدا این وجدان ما خودش شده کل دردسر