۱۳۹۴ فروردین ۱۴, جمعه

کله خراب اعظم




می‌گم: 
مادر من
بانو، نور چشم ... چرا مانع رشد و آزادی من می‌شی؟
  چشماش گرد شد و نگاه پر اقتدارش را بر من ریخت و به خود لرزیدم
درست بسان کودکی
 کپ کرده بودم
مگه حرف بدی زدم؟
با لکنت و ترس گفتم:
آخه من قربونت برم، اگر الان این اتفاق افتاد، برای شما تنها نیست
داستان همه‌ی اهل حرم است
می‌گه: دی‌شب دیگه از خستگی نا نداشتی
می‌گم: قربونت برم، شما مگه ضامن آزمون‌های منی؟
اگر الان این اتفاق برای شما افتاده و باید از شما پرستاری کنم، 
سی اینه که خدا در من توان‌ش رو دیده
گرنه مطمئن باش رخ نمی‌داد
در نگاهش باور ندیدم. همه مهر بود و عطوفت بی‌باور
باید رکب می‌زدم:
- از کجا معلوم، شاید قراره توانایی‌های تازه‌ای در وجودم کشف کنم که بند خدمت به شما باشه
چرا نمی ذاری من خوشبخت بشم و به آزادی برسم....؟
   بی‌چاره دید اگه
 قرار باشه من همین‌طور یک ریز حرف بزنم آخرش تمام عقب افتادگی‌های زندگی‌م ممکنه بیفته گردنش
سر تکو می ده که: خب باشه. فهمیدم. بسه . ... و  
من‌که می‌دونم داستان پنج هفته ادامه داره؛  به روی خودم نمی‌آرم و همین‌طوری می‌شمرم
تا رسید به:
اگه الان از زیر بار مسئولیتم در برم و شونه خالی کنم
چه بسی دوباره یک وقتی تکرار بشه که من ناتوان باشم و نتنوم
در نتیجه این واحد  تک ماده می‌کشه
عالم بالا هم که جای تک‌ماده و ......
کاری باهاش کردم که تا آخر پنج هفته دیگه راه نیفته توی خونه و صبر کنه بیام یا احضارم کنه
اصلن باور کرد
 افتاده زمین تا من آزمون پس بدم و باید کمال همکاری رو با من داشته باشه
یعنی غیر این باشه کل غرورش اذیت می‌شه
یک کله خرابی‌ست که دومی نداره




کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...