۱۳۹۴ فروردین ۱۴, جمعه

گرمابه و گلستان





یک حمام معروف بود که تمرین غسل‌خانه بود و روز آخرت
ایی حمام برای رفتن مدرسه بعد از سیزده
یا
روز اول مهر
یعنی سیزده به‌در به شب که می‌رسید 
من همزاد پنداری شدیدی با حضرت زینب پیدا می‌کردم 
و شام غریبان
می‌نشستم وسط حموم و عر می‌زدم با صدای بلند و از ته دل
به لطف صدای دوش و سالن شهرداری صدا به صدا نمی‌رسید
نه که دلم نمی‌خواست از مامانم جدا بشم
دوست نداشتم برگردم به قوطی کبریت و اجبارها و بگیر و بشین‌هاش
یعنی تو گویی باید می‌رفتم و خودم رو معرفی می‌کردم
اوین
اصلن‌هم هیچ‌گاه اهل دروغ و خالی‌بندی برای دخترها نبودم
که بگم:
آی من عاشق مدرسه بودم و کاش برگردم به دوران قدیم و.. اینا
خیر 
می‌گفتم:
بی‌چاره‌ها درس بخونید مثل من نشید



خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...