۱۳۸۶ شهریور ۸, پنجشنبه

رفتم


دلم گرفته است
دلم عجیب و غربت زده گرفته است
بالاخره پنجشنبه موعود رسید و تا دوساعت دیگه باید فرودگاه باشم. از دیشب خوابم نبره. سفری که این مدت از فکرش مورمورم می‌شد و از خوشحالی قند در دلم آب، محزونم کرده
مسیر همان مسیر همیشگی و خونه خانه خودم
همیشه به شادی می‌رفتم و حتی جاده را هم دوست داشتم. اما اینک چنان به قهر که حوصله جاده سبز را هم ندارم
خونه‌ای که برای نوه و نتیجه هم درش جایی تعیین شده بود. « البته نه به تصور جاودانگی.تنها برای خوشحالی دیگران. با و بعد از من» شاید تداعی باغ کودکی امن پدر. اما من توانایی و درایت پدر را نداشتم و به زندگیم گند زدم. » همیشه از آنجا تصورم خانه‌ای شلوغ بود. حالا از دست همه به خالیای خنکش پناه می‌برم.
خدایا پناه می‌برم به تو. دستم و ول نکن و لحظه‌ای تنهام نذار. حالا که زمان آسایش و امنه منه. باید از خونه و زندگیم بگریزم. از آنچه هستم و بودم
کمک کن لااقل بتونم خود گم‌گشته‌ام را پیدا کنم. خود جدید. آدمی که همه برنامه‌های کهنش باطل شد و باید از نو خودی بسازه درخور تنهایی جدید
یک منه تنهای تنها. برسم، می‌گم چی شد. البته اگر به میمنت و مبارکی خطوط مخابراتی نوشهر لنگ نزنه
برو بچ خیلی غمگینم. برام دعا کنید

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...