۱۳۸۶ مرداد ۱۴, یکشنبه

انجماد فکری


زنده‌ام و نفس می‌کشم. البته نه. زنده و هستم
مشکلی نیست جز انجماد مغزی. شاید پریشب کالبد انرژیم در جهان موازی مونده و من خالی راه می‌رم و نفس می‌کشم
بی هیچ تفکر و احساس. به هر حال هر چی فکر می‌کنم حرفی برای گفتن پیدا نمی‌کنم
نمی‌شه که همیشه ، پی‌سی هنگ کنه. گاه خودمون هم هنگ می‌کنیم
مثل حالای من
بد حالی نیست. فقط اینکه هیچ‌گونه حسی درم نیست کمی نگرانم کرده
بی‌حس که نمی‌شه نوشت. یا من که بلد نیستم با مغزم بنویسم یعنی از بچگی یاد نگرفتم دور از حسم قدمی بردارم

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...