۱۳۸۶ شهریور ۸, پنجشنبه

بالاخره


وای چه سکوت و چه آرامشی
الهی شکر، نمردیم و این پنجشنبه هم رسید و دیگه تهران نیستم. از وقتی رسیدم با این‌که کلی کار سرم ریخت و شلوغ شد ولی خوشحال بودم
از وقتی هم که بالاخره خودم و خودم شدم عمیق‌ترین نفس چند دهه اخیر را کشید
حالا دیگه نه انرژی منفی اهالی ساختمان رومه نه صداهایی که از بیرون می‌آد به من مربوطه و تنم و می‌لرزونه. خود خود تنهام
خدا رو شکر با این‌همه عواطف رنگین کمونی که توی زندگیم هست. با همه آدم‌هایی که دوستشون دارم و چشم دیدنم را ندارن و قلبهای نامهربونی که از ذره‌ای محبت دریغ دارن
اینجا را دارم که بهش پنها بیارم و بعد بگم
گور پدر همه

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...