۱۳۸۶ مرداد ۱۱, پنجشنبه

آهسته بیا




باید قبل از هر چیز با خودم، احساسم رو راست باشم
نمی‌گم هر لحظه در فکرم حاضری و همه‌جا حملت می‌کنم
نه اینکه بگم روزی بی تو می‌گذره
شاید حتی از رد پاهات سریع بگذرم
اما وقتی یهو نگاهم بهش می‌افته، دل تنگ می‌شم
شایدهم یک‌جور لجبازی ذهنی باشه؟
به هر حال جد ما آدم و حوا بودن؛ اول نکن بدتر کن‌ها

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...