۱۳۸۶ شهریور ۲, جمعه

یاهوچه



وای به تردید که مرا کشت. از سر دل‌نازکی و بی‌تابی غروب جمعه رفتم سراغ صندوقچه آبنوس خاطرات آخرین عشق. این کاغذهای پاپیروس یاهو را می‌خواندم و جزم درآمده بود
وای فکر کن! چه چرت و پرت‌هایی که ننوشته بودم. وای بر "منه ، من" که هنوز چقدر بزرگ بود و اینطور پس رفته بود
برگه‌هایی سراسر انکار. سراسر دروغ. حتی به خودم! وقتی این منه چنین عزیزه خب لیاقتت هم همین تنهایی پشت کبر و غرورت باشد
داشتم برای طرف بال‌بال می‌زدم وپس می‌افتادم
نوشتم، من‌که به زندگی تنها عادت دارم و برای کسی جا ندارم
وای حالم بهم خورد. چی را برای کی بزرگ کنی؟ اگر اویی نباشه بزرگی تو در خفا می‌گنده
براش می‌مردم. قبل از اینکه بره، خودم زودتر رفتم که اون نگه بدرود. وقتی در جوابم گفت بدرود. شوک شدم. انتظارش هم نداشتم این گند دماغ را ول کنه. حالا به هر بهانه‌ای
خدایا این آینه فریبکار را از من بگیر تا خود واقعی را ببینم. دارم گندش را در می‌آرم و از تنهایی می‌میرم

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...