۱۳۸۶ مرداد ۳۰, سه‌شنبه

جدا سری


همینه که عشق می‌شه افسانه
امشب شام رو با یکی از دوستان قدیمی قرار داشتم. هر کی به ما می‌رسه خودش از دنیا ور پریده. شانس یعنی این. چون هر بار فکر می‌کنم انگار هنوز اون آدم خوشبخته خودمم؟
از عشق نوزده سالگیش حرف می‌زد و از زنی که بیست و چند ساله مادر بچه‌هاشه. با تمام قوا سعی می‌کرد ثابت کنه، هنوز دوستش داره
اما پشت دردی که گونه‌هاش رو پشت یه خنده زوری بالا می‌برد می‌خواست درکش کنم
مجبوره جدا بشه چون، خسته شده
خیلی صادقانه می‌گفت: مادر بچه‌هام. زن نمونه و ایده‌آل اما از اینکه تا پام می‌رسه خونه داره ازم ایراد می‌گیره و سعی داره اثبات کنه من بدم بیزارم کرده. حتی از خودم. برام رمق قدم گذاشتن به خونه رو نذاشت
حالا خانمش تلاق خواسته. اون‌هم که از چشماش معلوم بود خدا براش خواسته
وای!!!!!!! چرا بعضی وقتها می‌تونیم اونی که وقتی با همه وجود می‌خواستیمش دیگه نخواهیم؟
بچه یا مادری که با همه حس و توان بهشون وصل می‌مونیمم. دیگه حتی نخواهیم شکلشون رو ببینیم
وقتی کسی رو دوست داریم کنارش بقدری بزرگ و بخشنده هستیم که به راحتی از همه چیز می‌گذریم. اما از نقطه‌ای که مثل میکروب زیر میکروسکوب یکی می‌ریم که دائم می‌خواد تو رو نفی کنه . از اون فراری می‌شیم
عشق همه‌اش بده و بستونه
نه کش مکش

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...