۱۳۸۶ مرداد ۱۰, چهارشنبه

عاشقی و من


آدم‌ها وقتی عاشق می‌شن؛ خیلی بیشتر شبیه خدا هستند
با همه مهربونم و به زندگی می‌خندم. یه‌جور رسیدن!
دیگه با هیچی کار ندارم
به همه لبخند می‌زنم و گاه حتی به طبیعت سلام می‌دم و باهاش گپ می‌زنم
به درد و دل‌های عزت خانم خوب گوش می‌دم و دلم می‌خواد هر طور شده براش کاری کنم
صدای بچه‌های همسایه وقت خواب لنگ‌ظهر آزارم نمی‌ده چون، از خروس خون بیدارم
خوب کار می‌کنم، خوب می‌شنوم و با دقت به چهره‌های مردم نگاه می‌کنم
از این هم مهمتر در اوج انتقاد پذیریم و با همه اهل جهان یکرنگ
جسورم و از هیچی نمی‌ترسم. چون دیگه تنها نیستم و دیگری فضای روحم رو اشغال کرده
خب نمی‌دونم این‌ها ایرادات منه فقط که با عشق حل می‌شه؟ یا عشقه که همه چیز و زیبا می‌کنه
و از من یه منه دیگه می‌سازه
شایدم بیشتر از عشق به یک آچار کشی نیاز دارم؟
یاد اون جک معروف افتادم که حضرت ابولفضل به رضا زاده پیغام می‌ده: با این وزن جدید رو من حساب نکن
عشق هم می‌بینه من کارم زیاده، جرات نداره اینورا پیداش بشه

صندوق‌خونه‌ی نیاز

    وقتی یه چیزی می‌خواهی جلوی چشمته ولی نمی‌بینی   مثل وقتی میری سر صندوق قدیمی ، کلی خرت و پرت درونش روی هم فشرده کردی و هر تکه که بیرون م...