۱۳۸۶ شهریور ۶, سه‌شنبه

هی من اینجام



هی سلام. منم. کمی پایین تر رو نگاه کن. شاید منو دیدی
راستش خیلی نگرانم از اینکه یادت رفته باشه منم آفریدی. همه‌اش به این فکرم که اگه یادت رفته باشه، تکلیف من چی‌می‌شه؟
نگام کن. خوب نگام کن. اینجور نه. با مهربانی نگام کن
کمی مهربون‌تر. البته اگر زحمتت نمی‌شه
اگر به چشمام نگاه کنی، که دیگه معرکه می‌شه
ببین تو حتی یک قلب مهربون کنارم نذاشتی. تو حتی چهارخط کلام عاشقانه را ازم دریغ داشتی
دستی با محبت یا شونه‌ای که بشه سر روی آن بگذارم و کمی از خفقان تنهایی در بیام
تو راست راستی خدایی؟
پس چرا همه مردمت این‌همه غمگین هستند و تو کاری براشون نمی‌کنی؟
یعنی تو این بساط خدایی تو یه ذره عشق هم پیدا نشد که به زندگی خالی و سرد من امید بدی؟
حتی انقده. خیلی کوچولو؟
یخورده دیگه فکر کن ببین تو مطمئنی خدایی. یا همه این‌ها رو شبی در خواب دیدی؟

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...