۱۳۸۶ مرداد ۱۹, جمعه

فلسفه


وقتی ذهنم خالی می‌شه فکر می‌کنم الان که بمیرم و زود با یک چیز دیگه پرش می‌کنم
از دیشب تا حالا همه چیز به زیر سوال رفته و فکر می‌کنم واجب شده جواب سوال‌های زیادی را پیدا کنم. شاید برای نقطه پرش بد هم نباشه
مثلا اینکه واقعا چی باعث می‌شد کبری کتابش رو زیر درخت جا بذاره؟
بازی گوشی؟
شاید از چیزی ترسیده و کتاب و بی‌خیال شده و رفته؟
یا دهقان فدا کار، آیا چیزی که به زندگی وابسته‌اش کنه نبود کعه تونسته بی محابا جانش را به خطر بندازه؟
حسنک طفلی باید می‌رفت بازیگوشی و از درخت بره بالا. چرا طفلی باید همه‌اش به فکر جا کردن گاو و خروس‌ها می‌بود
چوپان دروغگو که هیچ وقت مطمئن نشدم که آیا واقعا گرگ می‌اومد و فریاد می‌زد؟
شاید گرگ پدر سوخته هربار قایم می‌شد؟
مهمان‌های ناخوانده هم که حدیث اکنونه همه است
پیر زن بیچاره از فرط بی‌کسی هر جک و جونوری را پناه می‌داد. حالا اگه یه بچه داشت. محال بود با وجود این‌همه بیماری یکی از اون‌ها را به خونه راه بده
زاغ هم که از بس خود پرست بود همیشه سرش بی کلاه می‌موند
ولی ما همیشه با روباه بد بودیم
همین‌جوری کج و کوله بزرگمون کردن دیگه

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...