۱۳۸۶ شهریور ۵, دوشنبه

بچه تارزان



داشتیم گپ چای قهوه گاهی می‌زدیم که گفت
حالا می‌ری اونجا تنهایی بی‌قرارت می‌کنه
گفتم: من همین‌جا هم تنها موندم. تو دعا کن بلکه تارزان بالاخره سروکله‌اش پیدا بشه و نعره ازنان از بالای کوه بیاد وسط حیاط خونه
گفت
کاش می‌شد منم باهات می‌اومدم شاید یه بچه تارزان هم گیر من می‌اومد؟
خندیدم. ما که به طمع رستم و دیو سفیدش روانه کوه و جنگل شدیم، کارمون کشید به انتظار یه تارزان نم کشیده. وای به تو که از اول به تیت بچه تارزان می‌خوای بیای
یک غار اساسی و هوی بالای خونه هست؛ معروف به " غار دیو سفید" چمی‌دونم اهالی دیار طبرستان می‌گن کتاب داره که رستم اونجا دیو سفید را کشته؟
که البته، عاقلان دانند

خمین، کوه بوجه

 این را در مجاز مجازی دیدم. سرچ کردم و با چشم خودم در گوگل مپ پیدا کردم.   کجای داستان‌یم؟ جادوجمبل؟     سی سال پیش از سر کنجکاوی در منزل شخ...