
شکر که نمردیم و یک جمعه خنثی یا متفاوت هم دیدیمجمعهای که نه یادی از پیشینه درش هست و نه هوسی که تو را
به گذشته بند زده باشه
از بوی گلابی و گردو گرفته تا
عطر عبای پدر و خان گسترده جمعة مادر
دیگه طلبه هیچ کدوم نیستم
حس رهایی از همه بندهای تاریخی وجودم رو گرفته.
دیگه الان مشکل اینه که نمیدونم از کجا شروع کنم؟
از همه وابستگی هایی که بندهاش از جانم گسسته شد؛ هنوز گلدانهای ایوان نگهم داشته
بعضی را اصلا نمیشه جابجا کردتنها مسئولیتی که در حال حاضر دارم
مثل آبشار طلای محبوبم یا
پیچ امین الدوله که نردهها را گرفته و رفته
اینها زندهاند
کسی هم مثل خودم حالش و نداره روزی دوبار بهشون آب بده
باز جای شکرش باقی است که بندهای نامرئی گسسته شد
بی آنکه متوجه باشم باغ خاطرات پدر را کشاندم اینجا و حالا درش گیر افتادم
باید فکری بکنم
این جمعه نه تلخ و نه شیرین؛ بلکه بیمزه است
اما نه تعریف و انتظاری نه برای فردا و نه از دیروز درم جا ندارهاین یعنی آزادی