۱۳۸۶ شهریور ۵, دوشنبه

تجارت زرشک


مکزیکیه کلاه بزرگش را تا بینی آورده بود پایین و زیر درخت چرت می‌زد. بازرگان امریکایی که از اونجا گذر می‌کرد، کنارش نشست و پرسید: چکار می‌بنی
می‌بینی زیر آفتاب چرت می‌زنم
بلند شو برای خودت کاری دست و پا کن. پولی، کسبی، تجارتی. مدتی بچسب به کار. می‌بینی در زمان کم صاحب مال و ثروت زیادی می‌شی
که چی بشه؟
که بتونی در سن پیری روی قایق تفریحیت زیر آفتاب با خیال راحت لم بدی و از زندگیت لذت ببری
پدرآمرزیده. من که از حالا دارم زیر آفتاب چرت می‌زنم و لذت می‌برم. فکر زیان و تجارت و مالیاتش هم ندارم. چه لزومی به این‌همه دردسر؟

خمین، کوه بوجه

 این را در مجاز مجازی دیدم. سرچ کردم و با چشم خودم در گوگل مپ پیدا کردم.   کجای داستان‌یم؟ جادوجمبل؟     سی سال پیش از سر کنجکاوی در منزل شخ...