۱۳۹۱ دی ۵, سه‌شنبه

رابطه‌ی خوب من و عبد الحليم حافظ

      



گفتم فریدالاطرش افتادم یاد، دایی جان‌ها
من بچه و اون دو تا هم جوان ؛ خوش برو رو و خوش سلیقه
این دایی جان‌ها  مدتی برای کار مقیم آبادان بودن و هر از گاهی که برای دیدن بی‌بی به تهران می‌آمدن
زیر پنکه دراز می‌کشیدن و گرام مبله، تازه و شیک خانم والده موسیقی عربی پخش می‌شد، عبد الحليم حافظ

من هم با همان چهار پنج سالگی همه‌شون رو دوست داشتم
و هنوز هم دوست دارم
جدی دنیا چه‌قدر چه‌قدر افسانه‌وار امن بود
من شاد بودم، کودکانه و خانه همیشه بوی عید می‌داشت

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...