۱۳۹۲ اسفند ۱۶, جمعه

چند روز تا خوشبختی؟




یادش به‌خیر از اوایل اسفند روی تخته سیاه کلاس می‌نوشتیم، چند روز تا عید مانده؟
و ما گه چه کودکانه مراقب روزهای روی تخته بودیم و بی‌چاره اولین معلم روز که می‌رسید و
 تخته را پاک می‌کرد و نمی‌دانست چه آتشی بر جان شاخه‌ها می‌زد
خوشبختی کف دست‌هامون جا داشتبا سرانگشت‌های کوچک نوازشش می‌کردیم و هر روز برایش دانه می‌ریختیم 
خوشبختی گاه زیر بالشت می‌نشست و گاه در کمد دیواری، گاه در کیف مدرسه و گاه
در سرویس در حال عبور از خیابان‌های شهر
خوشبختی به‌قدری به ما نزدیک بود که فقط کافی بود بزرگترها اندکی سر به‌جمبانند
و ما کا صاحب خوشبختی بودیم در آغوش مادر و در حریم امن پدر
خوشبختی سلام
زیبایی سلام و همه‌ی مواهب نیک کائنات که همگی از آن مایید و نمی‌دانیم
در سرای بیگانه به جستجوی آن‌ییم

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...