۱۳۹۳ فروردین ۱, جمعه

پس از قرن‌ها



نمی‌دونم چه‌طور دوباره خوابم برد؟
 صبح زده بود و هنوز آفتاب خودش را به این‌ور نکشیده بود و
هنوز همون‌جا نشسته بود
انگار قرن‌هاست که همان‌جا نشسته
به‌قدری تنم درد می‌کرد و تب داشتم و دارم هنوز که نمی‌تونستم به چیزی جز درد
حتا ترس، قکر کنم
به این‌که
بابا ایی یارو کیه؟
این‌جا چی‌ می‌خواد؟
  چراغ و روشن کن
هیچی در حال مرگ بودم،
 فقط تونستم دست دراز کنم و یک کلداکس بندازم بالا و دوباره بیهوش بشم
هر بار چشم باز کردم هنوز همون‌جا بود
حتا فکر کردم منتظره جونم رو بگیره و عزرائیل باشه
منتظر زل زده بود به دیوار روبرو و تکان نمی‌خورد
حتا نگاهم نمی‌کرد
شاید داشت بیدار رویا بینی می‌کرد؟
فقط خداوند می‌دونه چه حال بدی دارم

صندوق‌خونه‌ی نیاز

    وقتی یه چیزی می‌خواهی جلوی چشمته ولی نمی‌بینی   مثل وقتی میری سر صندوق قدیمی ، کلی خرت و پرت درونش روی هم فشرده کردی و هر تکه که بیرون م...