۱۳۹۲ اسفند ۱۶, جمعه

آه




بچه بودم، از شب تاریکی می‌ترسیدم
می‌ترسیدم چون ترسانده بودنم. 
از وقتی قد کشیدم و به لب طاقچه رسیدم، شب شد مسیری برای پناه بردن به تخیلاتی، خام
بزرگ‌تر که می‌شدم شب جای خودش را به روز می‌داد؛ که من زاده‌ی شب بودم و اوج توانایی ‌هایم هم در شب می‌شود
و من‌که بیش از شب از روز ترسیدم بعد از شناخت این جهان
در نتیجه به تدریج عاشق شبی شدم که درش عشق را شناختم
شب‌ها و خیال عاشقانه‌ای که در بلوغ خواب از چشمانم می‌ستاند
راستی کجایید عشق‌های خام؟
آن‌ها هم بزرگ شدن، یکی از همین مردهایی که باید از آن‌ها همیشه دوری می‌جستم
و این جهان کودکی بود که با رفتن ترس از شب جای خودش را به وحشت از  روشنی روزگار بزرگی می‌داد
و حال که از روشنی روز می‌ترسیم، بسیار
از آن‌چه فهم کردیم از این جهان، از اکتشافات بدیع و غریب‌مان از دنیا
سر ساعت همه بیدار می‌شیم، با عجله به سر کار می‌ریم ، بدو بدو، برو بیا ، بجنگ با عالم و آدم .... که چی؟
جامعه برای‌مان خواب دیگری دیده بود
در یک ردیف کارت می‌زنیم با هم روزهای مقدس داریم، روزهای بد یمن
قهرمانان سپید، سیاه ..... و دنیا همین‌طور ادامه داره تا ...
و ما هنوز جهان را به تمام نشناخته که گاه رفتن می‌رسد و ماییم و حسرت یک
آه
آه ندیده‌ها و نگفته‌ها
نشنیده‌ها و هزاران کذا کذایی که جامعه رسم کرده بود نبینیم و ندانیم
از جمله پسر شمسی خانم


 

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...