۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

فقط تو موندی برام



فکر نکنی ممتد جون دارم بشینم این‌جا ها.
نه به خدا
پس کی تکلیف سریال‌های کره‌ای و کلمبیایی رو دنبال کنه
اما نه این وقت شب.
الان تا مرز سیگار آخر پیش از خواب هم رفتم
چراغ خاموش و نسیم خنک بهاری از پنجره به اتاق در گردش و گاهی سربه‌سرم می‌ذاشت
پرده می‌رقصید و خبر از خونة همسایه داشت
بی‌اراده دستم رفت و رادیو روشن شد.
گفت:
گمان کردید زمین و آسمان را به بازیچه آفریدم؟
یادم افتاد این کلمات عربی رو هنوز می‌شناسم و می‌فهمم
یادم به رابطة لب تو لبم با شما افتاد و

دلم تنگ شد



چند لحظه بعد اذان صبح بود.
ناخودآگاه، چشم بستم و نه به سمت عرش و بالا که
به درون جستم
درونی ترین نقطة هستی،
همان‌جایی که حتا از ابر ریسمان؛ یا سیاه‌ و ‌سفید چاله‌ها اثری نیست
دیگر هیچ سحابی نه می‌میرد و نه دوباره زاده می‌شود
تاریکی محض است و
لا مکان
لا زمان
یهو به‌یاد مکان افتادم
اوه ه ه چقدر دور شده بودم!!!
زمین به‌قدر ذره‌ای پیدا بود و به جز تاریکی، هیچ نبود
بی‌اراده شما را صدا کردم
همان نقطه،
همان لحظة سقوط پر شتاب بود که
نیاز بودنت را فهمیدم
درک کردم
در زمین
چقدر تنها و نا امیدیم و بودنت نمی‌ذاره مایوس بشیم
بی تو جهان جای بسیار نا امن و ترسناک و
دلهره سینه‌ام را چروک انداخت
و قلبم سر خورد و افتاد نوک انگشت بزرگة پام
همون‌جا که و به سنت دیرینة اجدادم لنُگم افتاد و سر تعظیم به نیازت فرو آوردم
بدون باور تو جهان بسیار زشت و ترسناک و ترجیح می‌دم مصلوب باور تو باشم
تا معدوم یاس و تردیدهای خودم

خدایا به باور حضورت نیاز دارم
پس
تنهام نذار
فقط تو موندی


خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...