تا حالا شده دلت براي يكي يهجوري بتپه كه تا حالا براي هيچكي اينجوري نتپيده؟
تا حالا شده ندوني اون طرف چه حسي به تو داره و تو براش ضعف كني؟
يا مثلا دلت بخواد بياد و بپرسه :
تو نظرت راجع به من چيه يا اينكه بگه : چقدر امروز خوشگل شدي
يا اينكه تا حالا شده چشمت و بدوزي به گوشي تلفن تا كي شايد زنگ بخوره و شايد هم هرگز اون طور كه دلت ميخواد زنگ نخوره؟
تا حالا شده جرات كني بري صاف تو چشماش نگاه كني و بگي: ببين، من ازت خوشم میآد. یا نظرت در باره یک راه مشترک چیه؟
تا حالا شده يكي رو اونجوري بخواي كه بي اون هيچي نخواهي؟
تا حالا شده نتوني از كنار پنجره كنار بري شايد كه اون بياد ؟
تا حالا شده بين گفتن و نگفتن احساست به يك موجود عزيز و دوست داشتني بموني و ندوني كه آيا بايد بگي؟
ممكن هست توي چشمات نگاه كنه و بگه : اوه چه حس، مشترکی یا بگه: منم دوستت دارم !
تا حالا شده برای كسي یکی از اين طوریا شده باشي؟
آره؟
شده؟
خوش به حالت
دست راستت زير سر من