۱۳۸۵ مهر ۲۵, سه‌شنبه

صندوق زمان



مدتیه انرژی عشق وارد شریان‌های بدن انرژیم نشده و باطری رو به خالی شدن
در صندوق خاطرات خاک گرفته و نگرفته رو باز کردم
پر از عشق‌های خیالی چنان‌که افتد و دانی
خاطرات کوتاه ، بلند
تلخ شیرین
انرژی آخری از همه محسوس تر بود! برداشتم و در حیاط تکونش دادم ، غبار از تنش پاک شد
چشمام دوباره برق افتاد و قند توی دلم آب شد
. چیزی نکشید ، دردم چندبرابر شد
اولش فقط کمبود عشق بود که کشید به دلتنگی
یک دلتنگی میگم و تو یکی می‌شنوی ، دلتنگی
باید می‌دیدی چه‌طور اشک از چشمام راه گرفته بود! انگار همین الان تموم شده و تازه برگشتم خونه


احتمالا کانون ادراکم در زمان چرخیده و برنگشت جای اول
در زمان اون خاطرات باقی موند
و درد بدتر شد
حالا هم کمبود انرژی دارم
هم دلتنگم و هم خودم رو در مکان و زمانی دیگه جا گذاشتم. فقط خدا کنه اون یکی منو ببینه و برم گردونه که آواره بعد زمان نمونم

یکی منو پیدا کنه برگردونه خونه

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...