۱۳۸۵ مهر ۲۳, یکشنبه

پراکنده




پنجره‌ها را به سوی جاده تو ساختم

که حتی لحظه‌ای ازراه تو چشم برندارم




هشت سالگی همراه کبری تصمیم گرفتم
دلم را هرجایی نذارم
وارد بازی چوپان دروغگو نشوم

عقلم را به دست حسنک نسپارم




حیاط خانه برای چلچله مرزی بود
میان ماندن و رفتن
و برای من
تب تند انتظاری
که یاد تو را با خود دارد

خمین، کوه بوجه

 این را در مجاز مجازی دیدم. سرچ کردم و با چشم خودم در گوگل مپ پیدا کردم.   کجای داستان‌یم؟ جادوجمبل؟     سی سال پیش از سر کنجکاوی در منزل شخ...