۱۳۸۵ مهر ۲۳, یکشنبه

پراکنده




پنجره‌ها را به سوی جاده تو ساختم

که حتی لحظه‌ای ازراه تو چشم برندارم




هشت سالگی همراه کبری تصمیم گرفتم
دلم را هرجایی نذارم
وارد بازی چوپان دروغگو نشوم

عقلم را به دست حسنک نسپارم




حیاط خانه برای چلچله مرزی بود
میان ماندن و رفتن
و برای من
تب تند انتظاری
که یاد تو را با خود دارد

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...