۱۳۸۵ مهر ۲۳, یکشنبه

پراکنده




پنجره‌ها را به سوی جاده تو ساختم

که حتی لحظه‌ای ازراه تو چشم برندارم




هشت سالگی همراه کبری تصمیم گرفتم
دلم را هرجایی نذارم
وارد بازی چوپان دروغگو نشوم

عقلم را به دست حسنک نسپارم




حیاط خانه برای چلچله مرزی بود
میان ماندن و رفتن
و برای من
تب تند انتظاری
که یاد تو را با خود دارد

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...