۱۳۸۵ مهر ۲۳, یکشنبه

پراکنده




پنجره‌ها را به سوی جاده تو ساختم

که حتی لحظه‌ای ازراه تو چشم برندارم




هشت سالگی همراه کبری تصمیم گرفتم
دلم را هرجایی نذارم
وارد بازی چوپان دروغگو نشوم

عقلم را به دست حسنک نسپارم




حیاط خانه برای چلچله مرزی بود
میان ماندن و رفتن
و برای من
تب تند انتظاری
که یاد تو را با خود دارد

بخواه و بمان

  اهای، با یکی از شما هستم که می‌دانم این‌جا سرک می‌کشید   برای چندمین مرتبه خواب تو را دیدم   خواب این‌که در بستر بیماری هستی و چند خانم از...