۱۳۸۵ مهر ۲۵, سه‌شنبه

وب گردی


یک‌چیزهایی در زندگی جا باز می‌کنه که تصورش هم نمی‌رفت
یکی همین وب‌گردی و اومدن اینجا و گپی با رفقا زدن
امروز خیلی گرفتار و کار و کار بود
نمی‌دونم آخرش قراره کدوم قاره رو فتح کنم که باید مثل ساعت م کار کنم ؟

از اول بچگی هم خودم فهمیده بودم و هم دایره کارشناسی مدارس مختلف نظر به این دادند که هیچی نمی‌شم با تمام اینها زندگی رو دوست دارم
سعی می‌کنم چیزی یاد بگیرم
اگر وقت شد اول از همه عشق بی واسطه و بی بده بستون

حتما با ورود عشق به زندگیم جهان نیز دگرگون خواهد شد
بسیار خواهم آموخت

دلم برای پرچونگی های زنونه تنگ شده بود. کمی از سر ریز خالی کردم تا یک خستگی در کنم بیام و بساط سبزی و غیبت رو پهن کنم

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...