۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه

نابرابری، الهی




تا توی گوشام و حتا حلقم شن رفته
زیر آفتاب داغ غربت‌ستان
بغضی تلخ
می‌سوختم
خودم را در کویر می‌کشیدم
تازیانة باد داغ صحرا گونه‌هام را می‌سوزاند و
خوابم را ورق می‌زد
فقط جرعه‌ای آب حتا نا خنک کافی بود
چاره‌ای نداشتم.
دست بردم و لیوان را برداشتم
خیلی خنک نبود آب که بود؟ ما را همین بس
ما گفتیم بس
از سر خستگی بود
شما به دل و به خود نگیر
کاش برم منقلی بشم
خیلی حال می‌داد.
امروز یه احمقی بهم توصیه کرد: روزی دو سه بست بکش
دلم آشوب شد. گفتم ابوی این ممکنه رگ بسته قلبمو موقتا باز کنه
اما بعدش اناله ال........جعون می‌شم
به مرفین شکر خدا، آلرژی دارم
گفت: خالی؟
نه بابا. بعد از اولین عملی که مرفین لازم شدم. تا جهنم رفتم وبرگشتم
بعد از اون توی پرونده پزشکیم ثبت شد: آلرژی، مرفین
خب پس چی؟
می، جات هم که قلب و بدتر می‌ترکونه و کانون ادراک رو سوت می‌کنه جهنم
خب ببین
هی می‌گی من به شما به قدر توان‌تون می‌دم و انتظار دارم
شما نه تنها توان منو خط زدی
بلکه رج هم زدی، جر هم می‌زنی
نه آرام بخشی و نه مرحمی؟
اینم شد معنی، آدمی؟

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...