۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه

عصر، زنانگی



یه‌موقع‌هایی مثل امروز که از صبحش در جهنم‌آباد آغاز می‌شه، معمولا این موقع‌ها
به این نقطه می‌رسه
نزدیک عصر همه انرژی‌هام مصرف ذهن مکار و دردمند شده
و دیگه تسلیم می‌شم و چادرم رو دم، تی‌وی پهن می‌کنم
از ذرت و چای و سیگار الا آخر فقط برای این‌که ادای آدم‌های زنده رو در بیارم
البته یه‌وقتایی هم هم‌پای پریا می‌شینم و یک فیلم به‌زور تا نزدیکای آخر نگاه می‌کنم
اما در شرایط امروز معمولا او هم از موج منفیم به اتاقش پناهنده می‌شه و سازش
منم غرق فیلم چنان می‌رم که مثل الان یهو به خودم می‌آم و می‌فهمم که چه‌قدر از تنهایی شاکی و دلم
مثل همه جفت می‌خواد
به این می‌گن ، طبیعت نه؟
خب پس یعنی هنوز سالم و طبیعی‌ام نه؟
چون کانون ادراکم در هر موقعیت حرکت می‌کنه و شکل همون رو درک می‌کنه
و من ناگهان، زن می‌شوم
زنی از جنس زن
حوا
مادر
همسر
معشوق
زن
به همین سادگی
حالا من می‌مونم و کاستی‌های زنانه
در نتیجه دوباره تا آخر شب کرکره‌ها رو پایین می‌دم
و می‌رم پشت میز کار و ذهن و چیزایی که بیشتر مقدور می‌باشد

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...