۱۳۸۸ آبان ۱, جمعه

یک آدم






این‌هم جمعه‌ای از نوعی دیگر
قراره منتظر باشم
عصرانه مهمان دارم
اما کمی فرق داره
باید کمی از تجسم خلاقم برای تصور یک فرد تازه و ناشناس که با جمع می‌آد به کار ببندم
اما باید من منتظر باشم
چه حس غریب و خوبی
هیچی از کسی که دآره می‌آد نمی‌دونم
فقط گفتند:
یک آدم.
حالا علت دیدار و باقی ماجرا بماند
ولی یکی داره می‌آد که نمی‌دونم کیست
خب اینم از مدل‌های زندگی من بد هم نیست
یک جمعه پر از هیجان از ندانسته‌ها
مثل اتفاقات خوب کودکی

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...