۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

به ناز، خریت ده بر یک



اون‌وقتا که مدرسه راهنمایی بودم،
بس‌که خنگول و عقب افتاده و حواسم پی، شر بود.
کار به‌جایی می‌کشید که ناظم محترم که یادش بخیر باد" صفا ملک " اوه یادم افتاد که چه‌قدر خوب بود
بذار موضوع رو یه دقه ول کنیم

کانون ادراکم چرخید به مدرسه راهنمایی‌جهان‌امروز نارمک
مرد شاعر مسلک و مهربونی بود با یه پسر نیم‌بند سه
با ما درس می‌خوند.
عقب افتادگی‌ش زیادتر از من بود. حمید
نه که من با پسرهای مدرسه از دیوار راست بالا می‌رفتیم و اشک این طایفة نسوان رو در می‌آوردیم
دخترای مدرسه چشم دیدنم‌ رو نداشتن. به‌علاوة وجود جناب ملک که به هر دلیل ارادت خاص و بپای اختصای منه فلک زده بود
همین کافی که دخترا را به راه شایعه باب می‌کردن که حمید یا من عاشق اون یکی شده
آقای ملک هم کم نمی‌ذاشت و همه بچه‌ها رو به خط می‌کرد و دست خط می‌گرفت تا
جانی، منفور شناسایی می‌شد
این ها هیچ خبر مهمی نیست.
جز تصاویری که از پی هم دوباره سازی و لذتش لمس شد
و به عبارتی هم قدردانی از جناب ملک
که بیچاره سر جلسه امتحان می‌اومد بالای سرم
جواب رو می‌گفت، غرورم بر نمی‌داشت بنویسم
یه روز به خانم والده گفت:
این بچه جنسش خره
حالا هنوزم خرم
خودم می‌دونم
اما عاشق این خریتم

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...