۱۳۸۸ مهر ۲۵, شنبه

من بیام؟ یا تو میای، پایین؟


هی

می‌دونی چیه؟
می‌دونم نمی‌دونی، خودمم تقریبا نمی‌دونم چی
می‌ترسم دوست داشتن از یادم بره
هر هنری تمرین و مشق می‌خواد
و من مدت‌هاست مشق عشق
مشق مهرورزی نداشتم
اومدیم روح‌مون رو به تکامل برسونیم به کلی انگیزة اصلی سفر و یا شاید حتا خلقت؛
که البته بنده اندکی این قلم را بعید دانسته
مگر، به شرط چاقوی خالق
حالا دیگه نمی‌دونم
تکامل و عشق چطور با هم به تناقض رسیدند که سهم
ما شد
تنهایی عارفانه
یا شاید شاعرانه و یا هنرمندانه
خدا رو شکر ما از پس هر چی بر نمی‌آیم، یه لقب توپ بهش می‌بندیم
و دوست داشتنی که هیچ متجددانه و روشنفکرانه و سینمایی و تریپ هنری
خلاصه که همه چیز جز تنهایی صادقانة انسان
آدم
آدمی که خداوند جفت آفرید و حالا تا پوست و استخون
لنگه به لنگه از آب در می‌آد
بی‌گمان این سوراخ اوزون بی‌تاثیر نبوده
بالاخره سوراخ دیگه و می‌تونه به سادگی کل سیستم طبیعت رو هنگ کنه
می‌گی نه؟ تو هواپیما اون بالا یه سوراخ روی شیشه ایجاد کن تا بهت بگم چی می‌شه
اون‌وقت می‌خوای با وجود سوراخ اوزون و گازهای گلخانه‌ای
و پارازیت‌ها مخابراتی و ماهواره‌ای و افکار تیره و تار دشمن
ما عواطف و احساس از یادمون نره
هی
با شمام
هی شما که اون بالا نشستی
هی
منو نگاه کن
مگه قرار نبود با هم عشق رو تجربه کنیم
هی
چرا جواب نمی‌دی ها؟
می‌دونی همه‌اش تقصیر خودته. تو نمی‌خوای یه چوکه از من، خداییت کم کنی بلکه عاشق بشیم
خب ایی‌طوری که تو عرشم باز تنهایی
حالا که با مایی بیا با برنامه‌های من حال کن
انقده خوبه
یه چیزی هست
یه حس
یه حال قشنگ معنوی و ماورایی
به اسم پروژة بغل، مهربون و امن. یه بار امتحان کن
اگه
خودت مشتریش نشدی
نمی‌شه که هم بنده باشم و هم تو خدایی کنی
باید با هم بریم.
مثل دو خط موازی
شونه به شونه
نه رودر رو
نه پشت سر

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...