
وقتی تازه باهاش آشنا شده بودم بدجور جوگیر و هیجانزده بودم .
شاید نزدیک هجده سال پیش بود .
حرفهاش برام تازه و هیجانانگیز بود
من در نوع خودم ارتباط برقرار کردم و هنوز همون کتابهای چند جلدی کاستاندا رو گاهی مرور میکنم
اما این ، دون خوانماتیوس ، ساحر سرخپوست مکزیکی
آفتی بود که زیرکانه در وقت مقرر وارد بازار کتاب و نتیجه شد ؟
جوانهای بیظرفیت و بیجنبه
خسته از جنگ وانقلاب پوچی گرفته رفتند شکار ، سایه
دنبال روان گردان و توهم زا سراغ چیزی که روانشون رو بگردونه
از حشیش و بنگ گرس تا هروئین و نهایت مرگ
یک عده هم جلوی ما که میرسیدند دونخوان بودند و راهبراه کلاس رایگان میذاشتند
پشت سر دون ژوان تشریف داشتند
مثل این تبداغ گلد کوئست که باعث شد رتبه دو رقمی های شریف .... درس و زندگی و ول کردند و پرزنت کنند
به همین سادگی
بزرگترین پیامها گم شد و عدهای هم ، گندش رو درآوردند و سیاست حاکم مردم شد