داشتیم مثل این فرنگیها قهوه میخوردیم که یهو چنان برقی ازش پرید که منم قهوهام پرید تو گلوم . فکر کردم عقرب گزیدش ! گفتم : چی شد ؟
وای قلب ، سینهام آتیش گرفته ، خدا منو بکشه راحت شم . مرتیکهی خائن هوس باز . همه عشقش همین بود ؟چه زود تا چشمش افتاد به یکی دیگه منو از یاد ببرد ؟
گفتم : کی ؟ چی شده ؟
اون بهرام نامرد کثافت رو میگم . امروز با یه زن قرار داره . یک زن تازه و جدید . الهی بلایی به سرت بیاره که ببینم یک چشمت اشک و بیکیش خون
گفتم : مگه خل شدی با خودت حرف میزنی ؟
نشست به گریه کردن و در آخر گفت
من و بهرام چند وقته بهم زدیم . میدونم حالا همه وقتش یا پای قمارمیگذره و خونه خرابش میکنه و روی یک پاشم یه عجوزه نشسته .
گفتم : چشم تو روشن . دیگه همچین نسناسی جای حسرت داره . خدا رو شکر کن رفت . خوشبهحالت ، ما که همینش هم نداریم که بههم خورده باشه یا بخوره
بدتر از گلی زد زیر گریه . چنان حقوحق میکرد که انگاری مادرش مرده
آخر لب باز کرد که همینطور که بوی قهوه به مشامش رسید ، بهرام رو دید که به قرارملاقات میره . پدرت خوب بهرام الان اونور سلقون بالا کن ه . تو از اینجا رصدش میکنی ! آخه چطور فهمیدی ؟
گفت : به دلم افتاد . دل من پاک هیچوقت دروغ نمیگه
خیلی ناراحت شدم . فکر میکردم خر تو دنیا یکی داریم اونم گلی ؛ فهمیدم بیچاره تر از گلی محبوبه است ! تمام مدت به یاد خاطرات مشترک زار میزد که فکر میکرد نصیب دیگری شده . گفتم هالو
این خاطرات با تو ساخته شده . قرار نیست همه مثل هم باشند و خاطرات یکسان بسازند ؟
ولی عجب آتشی است در زن این احساس حسادت !!!!!!!! من که خیلی دلم براش سوخت . ولی جان مادرت تو تا حالا مرد با عاطفه دیدی ؟
