۱۳۸۵ مهر ۱۸, سه‌شنبه

جهان موازی


مرد جوان اصرار به مریدی مرادش داشت. مراد نمی‌پذیرفت. بعد از مدتی چند شیخ او را خواست
مرد ساعت ها کناری به انتظارنشست
تا اینکه شیخ به لانجین بزرگی "ظرف گلی بزرگ " اشاره کرد و از او خواست برایش قدری آب بیاورد
مرد به سمت لانجین رفت و پیاله در آب فرو برد. پایش به سنگی گرفت و بر زمین افتاد.
برهنه و آشفته بود . نمی‌دانست به کجا آمده و چه باید بکند؟
چرا برهنه بود؟
ترسید
پشت درختی پنهان شد
آهسته آهسته در بیابان رفت تا به خانه‌ای روستایی رسید که بر بندش رختی چند انتظار می‌کشید. لباس دزدید و خود را به آبادی رساند گرسنه بود و خسته . دیناری هم در بساط نداشت
در شهر گدایی قدغن بود و چاره‌ای جز کار کردن نداشت . غصه‌اش شد فکر معاش و استاد یادش رفت یا این‌که که بوده ؟
القصه .........................................ماندگار شد وبا دختر صاحب‌کار وصلت کرد

سال‌ها گذشت تا روزی به همراه عیال و فرزندان راه صحرا گرفت و بساطی چند چیدند .آبی فرح‌بخش و رودی زلال و سایه درختی خوش
پسر هندوانه بر آب داد ، آب او را هم برد
مرد در آب پرید فرزند نجات دهد . عکسش را در آب دید . سر بالا کرد شیخ را همانجا در انتظار آب دید
از حیرت سر به زیر افکند و سکوت کرد .
شیخ گفت: اگر تحمل آنچه که می‌بینی و چرایی‌اش را نمی دانی نداری ، پای به این راه منه
مرد گفت : میروم . اما بگو چه بر من گذشت ؟
گفت : این راه دلیل و برهان نیست . با قلب باید دید

دیوانه کنی هر دو جهانم بخشی ؟
دیوانه‌ی تو هر دو جهان را چه کند ؟
فرزند و عیال و خانمان را چه کند ؟

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...