۱۳۸۵ مهر ۱۷, دوشنبه

خاطراتی

یک خاطراتی هست که از شیرینی می‌خواد دلت‌رو بزنه
خاطراتی‌ هم هست که از تلخیش دردت می‌گیره
خاطراتی هم هست که نمی‌خواهی به‌یاد بیاری ولی کم‌کم کابوست می‌شه
خاطراتی هست که قاب می‌کنیم می‌زنیم به دیوار
و
خاطراتی هم که در کوله ریختیم با خودمون حمل می‌کنیم
خاطراتی که از پشت تک‌تکشون مردم رو نگاه می‌کنیم
شکست‌های عاشقونه یا آدم‌های بی‌مرامی که بد جور دردت میارند
همه این‌ها بار اضافی‌است که هر لحظه ما را خسته می‌کنه و گاهی حتی می‌بریم و کم میاریم
خاطرات شیرین رو کادو کن و هدیه بده
خاطرات تلخ را ببخش و بریز به آب بره . تا نبخشیم و سهم خودمون رو از اون تلخی نپذیریم اون زخم‌ها سالیان دراز تازه می‌مونه
بدونه این‌ها چند قدم به صلح بهشت نزدیک‌تر می‌شویم
بهشت را باید زنده زنده تجربه کرد و آدم شد
بهشت بعد از مرگ چه فایده که معانی جهان هم با مرگ دگرگون می‌شه

خمین، کوه بوجه

 این را در مجاز مجازی دیدم. سرچ کردم و با چشم خودم در گوگل مپ پیدا کردم.   کجای داستان‌یم؟ جادوجمبل؟     سی سال پیش از سر کنجکاوی در منزل شخ...