۱۳۸۵ مهر ۱۶, یکشنبه

دهاتی



خدایا این روزها و شب‌ها رو از ما نگیره
حال من‌که سخت خوبه . حس جدیدی زیر پوستم بازی می‌کنه
نه ؛ هیچ اتفاق تازه‌ای نیفتاده . فقط قصد کردم حالم خوب باشه و هست . از صبح روز من بود . الهی شکر
برنامه روزانه ؛ یک فنجان چای احمد عطری ؛ یادم باشه یه حق تعریف از این کارخونه‌ی چای احمد بگیرم ! دوش صبح‌گاهی و الی آخر .
اما با همه خوبیه حال ، دلم عشق می‌خواد . یک دهات با مرغ و خروس‌هاش
صبح با صدای خروس شروع بشه و شب با صدای جیرجیرک‌ها تموم بشه . صدای گرگ و شغال‌ها رو از دور بشنوم . برق هم نداشته باشه و با چراغ نفتی سر کنیم
اما از این کامپیوتر و نوشتن‌ها خلاص شده باشم
هر صبح از عشق زودتر چشم باز کنم و اون‌رو نگاه کنم که خوابه حالا این‌همه صغری و کبری برای این بود که کارم نمیاد
کار با گلی تموم نمی‌شه . اصل کاری بهابله که هنوز دستمه
ای خدا چی می‌شد این عشقی که درم قرار دادی رو با یک حس و توانی میدادی که بی‌عشقم موتورم کار کنه ؟
به‌قول گلی : نمیشه ؟هان ؟
می‌دونم یک خبرهایی هست ، باشه .می‌خوای سورپرایزم کنی ؟
حرفی ندارم فقط مواظب فشار خون و قلبم باش

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...