۱۳۸۵ مهر ۱۵, شنبه

آدم بی‌جنبه




چند دوست اون‌ور آبی میاد اینجا
  نارگل، 
 آزاده، دوستی از چک و فیلیپین و اون‌هایی که نمی‌شناسم

امشب شب تعطیله ، می‌دونم همه‌شون تنهان
 به هر حال شب تعطیل خوب و آخره هفته خوبی داشته باشید . ماباید انرژی مثبت رو از هم دریغ نکنیم. باید با دوستی آشتی کرد و با خود دوست‌تر شد
. آخر هفته به همه‌تون خوش‌بگذره
بالاخره کار مجدد این جلد هم تموم شد و امروز تعطیلی بود
اما انگار همه انرژیم طی این دو روز با گلی رفته بود . خیلی خسته و خوا‌‌ب‌آلود ؛ نه اینکه غر میزنم
الان میگم این کارکرد ذهنم بود
دیروز هم خسته بودم .اما نمی‌تونستم تعطیل کنم. اما امروز وا دادم تا عصر دیگه شده بودم مثل حلب ‌خالی روغن روی آتیش، مچاله و خسته
دم غروبی رفتم بالکنی و دل‌سیر خورشید وقت مغرب رو نگاه کردم چند دقیقه با چشم‌راست بعد چشم‌چپ و آخر‌هم با هر دوچشم زل زدم به خورشید و نفس عمیق کشیدم
انگار پوست تنم داغ شد و از سرم گرما وارد شد، همه وجودم رو گرم کرد . تا بعد از نماز که دیگه حسابی سرحال اومدم
همین طوری به آدم گفت از اون سیب نخور
می‌دونست آدم نکن بدتر کنه و حتما این‌کار رو خواهد کرد و سیب خورده شد
دیروز باید کار می‌کردم هی ول می‌کردم می‌اومدم اینجا
امروز که ول گشتم ، چون آزادی بود نمی‌تونستم بیام 


از این جماعت نکبت دلم گرفت

    من ترسيدم.  من خیلی خیلی وحشت‌زده هستم.   آخرین فیلمی که با بخش چندش و و حشت ذهنم چنان بازی کرد که قادر به ادامه تماشای ان نبودم فیلم نو...