۱۳۸۵ مهر ۱۵, شنبه

پاتوق


بالاخره کار این جلد هم تموم شد و
توکل به خدا دادیم به ازمابهترون
از دیروز می‌خواستم چیزی‌رو بگم که موقع مناسب برای نوشتن می‌خواست .

این‌که شماها که میایید اینجا و من‌رو محرم می‌دونید تک به تک‌تون نوعی نور یا امید ، حتی می‌تونم بگم عشق‌رو وارد زندگیم می‌کنید
به‌قول عمو کوچیکه آزاده اینا و خوده آزاده
اینجا یه‌جور کلاب یا پاتوقه که همه دنبال عشق می‌گردن و موج این‌جا هم از عشق شده

از شادی‌ها و غم‌ها برای هم میگیم و هم فکری می‌کنیم . الهی شکر
خیلی‌وقت‌ها می‌خوام حرف‌های جدی‌تر بزنم
یاد شماها که می‌افتم ناخودآگاه عشقم می‌گیره
این مثل معجزه است
چی می‌تونه در این دنیای مجازی نت به من انقدر عشق بده
؟
البته یک ایمیل عشقولانه هم بد نیست
ما که بخیل نیستیم ، هر کی هر چی دوست داره بنویسه

از این جماعت نکبت دلم گرفت

    من ترسيدم.  من خیلی خیلی وحشت‌زده هستم.   آخرین فیلمی که با بخش چندش و و حشت ذهنم چنان بازی کرد که قادر به ادامه تماشای ان نبودم فیلم نو...