۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۰, دوشنبه

جنگل 2000



فکرش‌هم نکن
همه‌اش تو جاده بودم
دیروز رفتم جنگل دوهزار. متین میگه: سه هزار. منم که فرقش و نمی‌فهمم همون که اون میگه
دوست مجسمه‌سازی اونجا دارم. باچوب جادو می‌کنه. مدلش از این دون خوان بازی هاست و افه. خوبه بازما اداهامون رو داریم. وگرنه چی بود برای دل خوش کردن؟
خونهء ساده‌ای داره. کارگاهش باحاله و دیشب از اون بالا دست کردم و یه بغل ستاره چیدم. متین آتشی براه انداخت و قارچ تازهء کبابی شام شاهانه‌مون بود. تنبوری نواخت و دلم را به اشک غسلی و تازه شدم
با پای برهنه دنبال شب‌تاب‌ها رفتم و هستی را عمیق نفس کشیدم
ستاره‌ای چشمک زد و بر موج موهای بلندم نشست و برقی به دلم افتاد و تا خدا را دیدم. کنار بخاری هیزمی روی کاناپه، خوابم برد.

 ولی کوتاه
جا سخت و من نازک نارنجی و اتاق سرد. نزدیک ساعت هفت راهی تهران شدم

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...